#سفر_به_دیار_عشق_پارت_223



با لبخند تلخ میگه: ترنم این چیزا واسه ی تو تازگی داره البته اشکال از تو نیست من خودم هم روزای اول از این چیزا تعجب میکردم ولی کم کم فهمیدم زنهای مطلقه چه از فقیرترین آدما باشن چه از پولدارترین باز هم با این مشکلات رو به رو میشن... اگه یه مرد از زنش جدا بشه اطرافیان میگن ببین زنه چیکار کرد که اون مرد بیچاره مجبور شد طلافش بده... هیچکس نمیگه شاید این زن بدبخت مجبور بود طلاق بگیره... نمیگم با کوچیکترین دعوا حرف جدایی رو باید وس کشید ولی یه وقتایی میشه که آدم دیگه از زندگی سیر میشه... هر چند شوهرم من رو طلاق داد ولی دروغ چرا من خودم هم راضی بودم... چون زندگی من و شوهرم به آخر خط رسیده بود... امروزه برای اکثر مردا بیشتر از این که پاک بودن مهم باشه باکره بودن مهمه... وقتی میشنویم یه پسره مجرد با یه زن مطلقه ازدواج کرده میگیم بیچاره پسره ولی وقتی میشنویم یه دختر مجرد با یه مرد مطلقه ازدواج کرده میگیم همین هم از سرش زیاده... این تفاوتهاست که آزارم میده... یه مرد مطلفه راحت تو کوچه و خیابون و محل کارش میچرخه و هیچ مشکلی هم براش ایجاد نمیشه ولی منی که از روی ناچاری طلاق گرفتم هر روز تو کوچه و خیابون و محل کارم مورد آزار و اذیت این و اون قرار میگیرم...

حرفای مهربان بدجور من رو به فکر فرو برد... حالا که فکر میکنم میبینم همینطوره... دقیقا همینطوره... من خودم هم تا الان اینقدر دقیق به ماجرا نگاه نکرده بودم... با صدای مهربان به خودم میام

مهربان: آره ترنم... اینه زندگی من و امثال من.... میدونی دلم از چی میسوزه؟... دلم از این میسوزه که هیچ احترامی واسه ی ما قائل نیستن... حتی وقتی میری با یه زن مرده یا یه مرد مطلقه ازدواج میکنی باز هم بهت سرکوفت میزنه که اگه من تو رو نمیگررفتم تو خونه ی بابات میترشیدی

با لحنی غمگین میگم: همه که اینطور نیستن

نگاه مهربونی بهم میندازه و میگه: اینقدر معصومانه حرف میزنی آدم رو غرق لذت میکنی

با خجالت میگم: مهربان اینجوری نگ....

با خنده میپره وس حرفمو میگه: میدونم... میدونم همه اینجوری نیستن ولی اینجور آدما هم زیاد پیدا میشن... میوام این رو بهت بگم که تو این روزا به آدمای امثال من توجهی نمیشه... وقتی یه زن مطلقه میشی باید نگاهت رو از همه بدزدی که نکنه یکی فکر کنه به شوهرش چشم داری... باید مراقب بگو و بخندت باشی تا یکی نگه داری با طرف لاس میزنی... حتی کسایی که تا دیروز ادعای برادری داشتن امروز از ترس زناشون حتی نیم نگاهی بهت نمیندازن... شاید باورت نشه ولی شوهر دختر خالم یه شب بی خبر اومد بهم سر زد و من هم که ان رو مثل داداشم میدونستم مثل همیشه کلی تحویلش گرفتم... میدونی آقا موقع رفتن چی بهم گفت؟

سرمو به نشونه ی ندونستن تکون میدمو مهربان با ناراحتی میگه: بهم گفت مهربان تو خیلی خانمی حیفی اینجا تباه بشی... نظرت چیه زن دومم باشی

با دهن باز میگم: نـــــــه

مهربان: آره ترنم... آره... از ترس همین حرفا با همه ی فامیل قطع رابطه کردم... سالی یه بار سری به خالم میزنم... هر چند میدونم خالم بخاطر پسراش دوست نداره زیاد اون طرفا آفتابی بشم... اکثر فامیل همینجور باهام برخورد میکنند...

-تحملش خیلی سخته


romangram.com | @romangram_com