#اس_ام_اس_پارت_266


حجم سفید لیز .

با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب درپ

- که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور -

وطرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه.

فردا ...

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های با طل را

از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه میگشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک میکردم

ویرا برای اولین بار طی 5 روز گذشته حرف زد:

آن روزها رفتند

آن روزهای ذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبهی صندوق خانه ء سر بسته گنجی را نهان میکرد

هر گوشه، در سکوت ظهر ،

romangram.com | @romangram_com