#روزای_بی_عسل_پارت_67
با خنده و شوخی رفتیم سمت یه فروشگاه لباس مردونه فروشندش یه پسر بود که خیلی نگاه میکرد ماهان هم یکم غیرتی شده بود و اخم کرده بود که شاهین گفت
بیا این کت و شلوار و بپوش
رفت سمت پرو و نگاش به پسره بود بعد ماهان رو بهم گفت
عسل جان خانومم بیا وایستا اینجا
لبخندم و جمع کردم و رفتم سمت پرو اون رفت تا لباس پرو کنه منم وایستادم تا بیاد شاهین داشت با فروشنده صحبت میکرد که ماهان در و باز کرد نگاش کردم یه کت و شلوار مشکی که تو تنش خوب نشسته بود بعد یه پیراهن مردونه سرمه ای پوشید و روش یه جلیقه مشکی خیلی ناز شده بود با ذوق گفتم
وای وای وای آقامون چه کردی...چه خوشگل شدی؟
ماهان هم ذوق کرد و گفت
راست میگی خانوم؟؟
آره
ماهان=دیدی فریبا حق داشت ازم تعریف کنه؟
خندیدم و سر تکون دادم که گفت
عسل این پسره خیلی نگات میکنه ها!!من موندم تو که چادر سرته حجابتم که رعایته پس چرا پسره نگات کرد؟؟
یه شونه بالا انداختم که گفت
من همیشه فکر میکردم پسرا با اونایی که چادر میذارن کاری ندارن یعنی خود من اینطوریم یه جورایی براشون احترام قائلم ولی اون دخترایی که دنبال جلب توجهن بیشتر متلک میخورن تو اولین نفری هستی که من دیدم نگاه پسرا رو به خودت جلب کردی
با ناز گفتم
بلاخره خوشگلیه و هزار تا دردسر آقامون...چه کنیم باید بسوزیم و بسازیم
ماهان با خنده گفت
همین خوشگلیه خانوممونه که پدر ما و قلبمون و در آورده دیگه
romangram.com | @romangram_com