#روزای_بی_عسل_پارت_187

خیلی نامطمئن گفتم
مطمئنین آقای دکتر؟؟
دکتر=بله پسرم
دلم و به حرفش خوش کردم دکتر هم بعد کمی صحبت و پرهیز غذایی نسخه رو نوشت و ما رفتیم....اول رفتم دارو رو خریدم بعد رفتم بغل دست داروخونه تو شیرینی فروشی ای که داشت و یه شیرینی خریدم با انتخاب عسل و رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و حرکت کردیم که عسل گفت
خدا رو شکر مشکلی نیست
واقعا خدا رو شکر
عسل=وقتی از بیمارستان اومدیم من و میبری سر قبر مامان؟؟
برای چی؟؟
عسل=دلم براش تنگ شد
باشه
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد تا اینکه رسیدیم به بیمارستان پارک کردم و وسایل و تو دستم گرفتم و پیاده شدیم و رفتیم داخل اول رفتم پذیرش و شماره اتاق و پرسیدم و با عسل رفتیم اونجا بعد 1دقیقه رسیدیم در زدم و رفتیم داخل سلام کردم که هانا با خنده گفت
چطوری دایی کوچولو؟؟
با ذوق گفتم
مرسی....کجاست این عسلِ دایی؟؟
محمد=دست باباشه کوری
سریع رفتم از دست هادی گرفتمش...حق با هادی بود شبیهم بود یکی بوسش کردم رفتم پیش عسل و با ذوق گفتم
وای عسل نگاش کن چقدر نازه!!
عسل از بغلم گرفت و بوسش کرد که محمد گفت

romangram.com | @romangram_com