#رز_خونی_پارت_147
عاقد تکرار کرد : دوشیزه مکرمه .... مهتاب بانو خان قاجار آیا وکیلم شما را به عقد دائمی آقای طارق محمدی در بیاروم ؟برای بار سوم عرض میکنم ..... دوشیزه مکرمه .... مهتاب ابنو خان قاجار آیا وکیلک شما را به عقد دائمی آقای محمدی در بیاورم .
با حسرت و آه گفتم : بلـــ ....
_ وایسین .... این ازدواج درست نیس .
یه نور امید توی وجودم روشن شد ..... صدا صدای شاهین بود . سرم هنوز پایین بود ولی میتونستم تعجب همه رو ببینم .
شاهین با صدای بلند گفت : عاقد ..... نخون .... اینجا ازدواجی بین طارق خان قاجار و دختر برادرش انجام نمیشه ..... هنوز حرف هایی باقی مونده ..
یک : طارق عموی مهتابه .... دو : طاهر خان قاجار توی جنگ نمرد , اون به دست برادر عزیزش کشته شد . خودم یادمه ... یه شب طارق طاهر رو کشید بیرون و یه گلوله خوب و قشنگ خالی کرد توی قلبش ..... سه : طارق دنیای دخترونه سایه رو ازش گرفت .... و چهار : مهتاب عاشق طارق نیس , اون منو دوس داره . حالا میخوام ببینم کی میخواد ازدواج بکنه ؟!
طارق با داد گفت : عوضی آشغال ... مگه تو پول نمیخواستی ؟ مگه نمیخواستی بشی حاکم این دهکده ؟
شاهین گفت : میخواستم اما الان .... من اون دختری که کنارته رو میخوام .
سکوتی بر قرار شد که از صد هزار تا فش هم بدتر بود ...... طارق چقدر پسته چقدر یه آدم میتونه عوضی باشه ؟!
طارق یه چیزی رو از توی جیبش در اورد .... یه تفنگ !
از روی صندلی پاشدم .... یه چند قدم رفتم عقب .... طارق وایساد رو به روی شاهین .... لوله تفنگ رو گرفت جلو مغر شاهین اما بعد از چند دقیقه گذاشت تفنگ رو روی شقیقه هاش .... همه یه چند قدم رفتن عقب .... رفتم سمت شاهین و اون منو گرفت توی بغلش .
طارق گفت : اره اعتراف میکنم که برادرم رو کشتم و دو دختر برگش رو اذیت کردم اما من عاشق بودم .... تنها یه عاشق . خدایا ... تو با من عاشق کنار نیومدی .... منو خلاص نکردی اما من میکنم .
صدای تفنگ همه چا رو پر کرد .... خون طارق ریخت روی دامن سفید لباسم و بعد از باز کردن چشام ..... جنازه طارق رو روی زمین دیدم .
شاهین سرمو چرخوند به طرف خودش .... وقتی کسی حواسش به ما نبود منو برد توی باغ .... همه جیغ میزدن اما من توی بغل شاهین بودم .
شاهین گفت : تا تو باشی که اینقدر اذیت نکنی منو ..... مهتابم .... تو به دنیای من نور بخشیدی .... عین معنی اسمتی ..... نور ماه .... ولی یه فرق داری .... تو نور پاکی هایی ..... اولین دختر متفاوتی که دیدم ..... اولین دختری که تحمل کرد .... اونم 8 سال ..... مهتابم ... بخاطر تموم ضربه ها منو ببخش ... حالا یه سوال ؟
با من ازدواج میکنی ؟
گفتم : اره .... اره اره اره . تو عزیزمی .... تو تمام جونمی چجوری بگم نه ؟
منو بلند کرد و روی هوا چرخوند .... خندیدم .... وقتی گذاشتتم روی زمین لبشو اورد نزدیک گوشم و لاله گوشمو بوسید .... یه حس قشنگ بهم دست داد . منو چرخوند .... خوردم به دیوار .
اروم و عاشقانه گفت : میدونی باید بهت چی بگم ؟
romangram.com | @romangram_com