#رویای_واریا_پارت_189

-متوجه شدم و همین باعث شد که من بیشتر عصبانی بشم .

-عصبانی ؟

-عصبانی برای اینکه پدرم دختر به این کم سن و سالی انتخاب کرده تا درگیر تصمیمات عجیبش بشه .واریا با تمام حواس به حرفهای او گوش میکرد و از اینکه دستش در دستان اوست لذت می برد .اگر تا به حال شک داشت از این به بعد مطمئن شد که عاشق شده ،چون حس میکرد از طریق دستهای او یک نیروی جاذبه مثل موج به تمام بدنش نفوذ می کند .با خود فکر می کرد "پس این لرزیدنها و تپش قلب که به سراغش امده همان عشق است ؟"اگر از او بخواهم که برای خداحافظی یک بار دیگر مرا ببوسد .او چه می گوید ناگهان بدنش لرزید .یان که متوجه لرزش بدن او شد گفت :تو عصبی هستی و داری می لرزی .به تو قول می دم که اتفاقی نمی افته .

-من واقعا نمی ترسم .واریا نگران شد نکنه یان بفهمه که از لمس دست او به لرزه افتاده .با خودش تکرار کرد "من عاشقشم !من عاشقشم !"غرق افکار پریشانش بود که متوجه شد سرانجام هواپیما روی زمین نشسته و انها وارد لندن شده اند و این پایان بخشی از خوشی های زندگی او بود .او تصور می کرد شاید چند دقیقه برای رساندن به اپارتمانش بیشتر با او باشد .ولی وقتی فهمید که جناب ادوارد منشی اش را که یک مرد نسبتا ًمیانسال بود ،فرستاده دنبال انها ،امیدش که تنها بودن با یان بود ،ناامید شد .

اقای منشی با سوالات و حرفهای کسل کنند ه اش درباره چگونگی سفر و نحوه تنظیم قراردادی که یان با اعای دوفلوت بسته ،سکوت انها را می شکست .واریا بددون حرف و ساکت ،روی صندلی نشسته بود و فقط خوشحال بود از اینکه یان کنار دستش و شانه به شانه او بود .

واریا سعی می کرد نگاهش به او نیفتد .بیرون منظره قشنگ نور خورشید که بر تمام شهر می تابید توجه وارای را جلب کرده بود .چون احوال خوبی نداشت فکر می کرد شاید هوا بارانی باشد .یان از منشی پرسید "ایا پدرم در دفترش توی اداره است ؟

-نه امروز نرفتند .جناب ادوارد از من خواستند که هر دو شما را مستقیم به ریجنتز پارک ببرم .

یان از واریا پرسید :ایا می توانی بیایی یا اینکه ترجیح می دهی اول به خانه ات بروی ؟واریا که دوست داشت او را بیشتر ببیند گف گفت :مهم نیست اگر پدرتان این طور خواسته اند همان کار را می کنیم که ایشان گفته اند .

-چرا تو باید بیایی دلیلی نداره ؟می دونی اصولا ًاین پیرمرد هرگز دوست نداشته صبر کنه.این طور نیست جانکینز؟


romangram.com | @romangram_com