#رویای_واریا_پارت_174

واریا اهسته گفت :متشکرم پییر واسه همه چیر متشکرم ،اما من دیگه نمی تونم تو رو دوست داشته باشم .

-اگه تو بذاری من همه چیز را درست می کنم .اگر این مسائل بین ما اتفاق نیفتاده بود و ما مثل قبل ادامه می دادیم .تو داشتی عاشق من می شدی .من داشتم تورو عاشق خودم می کردم مگه نه ؟

-من این طور فکر نمی کنم ،انکار نمی کنم که من هم داشتم کم کم مجذوب تو می شدم چون تا به حال کسی را مثل تو ندیده بودم و این برای من خیلی تازگی داشت .ولی من هیچ کس را به جز تو دوست نخوام داشت .

-تو الان این را می گی ولی وقتی من با تو ازدواج کنم همه چیز فرق خواهد کرد .پس از مدتی تتو مرا کسل کننده میبینی چون تو همیشه به دنبال هیجان و ادمهای تازه هستی .کسی که با دیگران فرق داشته باشه و غرور تو رو ارضاء کنه .اینکه که من می دونم که برای تو کسل اور خواهم شد .

-نه !نه !این درست نیست .پییر کمی جلوتر رفت و نردیک او شد دستهای واریا را در دست گرفت وگفت :یعنی تو نمی توانی سعی کنی تا لااقل مرا کمی دوست داشته باشی ؟

-من م یتوانم سعی کنم اما این فایده نداره .فکر می کنم دیگه الان بزرگتر شدم پییر ،از اولین باری که مرا دیدی تا حالا من هم فرق کردم و چیزهای بیشتری درباره عشق م یدانم که شاید قبلا نم یدانستم .

-عشق چیزی است که خود به خود اتفاق می افتد و توت هیچ کس دیگری نمی تواند ان را بسازد

پییز با امیدواری گفت :من به تو یاد م یدم .من می تونم یادت بدم که عاشقم بشی .فکر نکن خیلی سخته بر عکس بسیار اسونه چن من تو رو خیلی دوست دارم .

واریا ابروهایش را بالا انداخت وگفت :این خیلی مسخره است .چون تمام چیزهایی که من از تتو می خواستم و درباره ات احساس می کردم حالا دیگه از بین رفته .من به وسلیه تو پا به دنیای تازه و هیچان انگیزی گذاشته بودم .دلم می خواست تو را ببینم و با تو باشم .دوست دشتم ان جمله های افسون کننده ای را که بلدی از دهنت بشنوم .بعد از یک شب که از تو حسابی ترسیده بودم از تو متنفر شدم .از تمام کارهایی که با من کردی متنفر شدم !هرگز دلم نمیخواست دوباره تو را ببینم !دلم می خواست تو را فراموش کنم !حالا دیگه همه چیز از بین رفته و تموم شده .


romangram.com | @romangram_com