#رویای_واریا_پارت_172

-اشتباه تو می دونی چیه ؟تو قبلا ً اصلا ًبه من نگفتی بودی که با بلیک ول چه ارتباطی داری و من این مسئله را همان شب فهمیدم .مثل ایکه روز قبل درباره شما توی روزنامه ها نوشته بودند ولی من روزنامه نخونده بودم .من فکر م یکرم تو با زنهای دیگه فرق می کنی .من ساده فکر می کردم تو با روش مخصوص خودت با بی گناهی و رک گویی به سبک خودت ،با سایر زنها فرق می کنی .همین حیله ها و حقه هاست که زندگی اقلب زنها رو از هم می پاشونه .

پییر سرش را بلند کرد و به وارای نگاه کرد وگفت :تو به من هیچ اطلاعاتی راجع به ازدواجت ندادی .تو به من نگفتی که ان قدر ان مرد را دوست داری که می خواهی با او عروسی کنی .تو با من به گردش امدی و مرا مجدوب و دیوانه خودت کردی .او خدای من این واقعیته که من عاشقت شدم !

واریا دنیایی حرف داشت که بزند ولی در این شاریط روحی سخت تمام کلمات از یادش رفته بود اوگفت :من ...من واقعا متاسفم .وریا با خودش فکر می کرد شاید اگر پییر این حرفها ی صادقانه را چند روز پیش گفته بو می تتوانست مسیر زندگی او را عوض کند ،ولی حالا دیگر هیچ حسی نسبت به او نداشت مگر سردی و بی تفاوتی .

پییر ادامه داد :تو خیلی زیبایی .یادم می یاد که وقتی برای اولین بار تو را در پارک دیدم چطور برات بگم ؟از دیدن تو حسابی جا خوردم و از پا افتادم ،تو همان کسی بودی که من در رویاهای خودم و در عالم خیال همیشه دنبال ان می گشتم .وقتی که تو به لیون امدی ،به شهر من این برایم معنی دیگری داشت و تصور می کردم تقدیر ما دونفر را برای هم ساخته من این را می دونم که شهرت بدی برای خودم درست کردم ،زن باز یا جست و جوگر زنها !می دونی باید اعتراف کنم که زنها در زندگی من مشکل ساز بودند .می دونی چرا ؟باید بگم انها خیلی سهل الوصول هستند .مثلا ًمن با هر زنی که می خواستم بلافاصله دوست می شدم فقط کافی بود که من یک قدم جلو بگذارم نه تنها نیمه راه بلکه باید بگم بقیه راه را انها پیش قدم می شوند تا با من باشند .من این حرفها را برای تبرئه خودم نمی زنم فقط می خوام حقایق را برات روشن کنم .

واریا از رک گویی او دستپاچه شد وگفت :تو مجبود نیستی اینها را برای من تعریف کنی .

-چرا باید بگم .تو باید بدونی .سعی کن بفهمی که من با تمام وجود عاشق تو شدم .می دونی چرا ؟برای اینکه تو با بقیه خیلی فرق می کردی و در مقابل عشق تو هیچ چیز و هیچ کس برایم مهم نبود .

-پییر خواهش می کنم الان دیگه برای این حرفها خیلی دیره .

-می فهمم .می دونم راجع به من چی فکر م یکنی .ان شب وقتی عکس نامزدم رو دیدی و وقتی من بهت گفتم که این عکس نامزدمه ،من حالت صورت تو را دیدم .با وجود اینکه می دونستم با این کار تمام پلهای پشت سرم را دارم نابودم م یکنم ولی قصدم این بود که بفهمم تو تا چه حد مرا دوست داری .ایا با تمام اینها هنوز مرا دوست داری یا نه .باور کن مقصر تو بودی که به من چیزی راجع به بلیک ول نگفتی .

-درسته اشتباه از من بود .خیلی اشتباه کردم .ولی تو همه چیز را نمی دونی .یان و من عاشق یکدیگر نیستیم .واریا خودش می دانست که در حرفهایش صداقت وجود ندارد .ولی از طرفی دلش نمی خواست که پییر درباره او فکر بکند و خیلی کند که واریا قصدش گول زدن او بوده .شاید پییر رفتار زشتی با او کرده بود ولی واریا می فهمید که شاید از این طریق او قصد داشته عشقش رو به ورایا نشان بدهد .


romangram.com | @romangram_com