#رویای_واریا_پارت_166
واریا مدتی چشمهای خود را بسته بود و به تمام این مسائل فکر می کرد .حالا دیگه هواپیما از روی زمین بلند شده بد و در هوا بود .واریا دیگه الان نمی ترسید و رویای بوسه ی یان ترس او را گرفته بود.
واریا مقابل دریاچه ژنو نشسته بود و محو تماشای ان بود .اب دریاچه ،اسمان و کوههای دوردست همه و همه آبی بودند .رنگ ابی مخصوصی که در زیر نور ختورشید مایل به نقره ای و طلایی شده بود .اب و اسمان همه ابی بودند به طوری که حر فاصل بین انها اصلا ًمشخص نبود .چه منظره زیبا و دیدنی جلوی روی واریا بود !ولی او انگاگر چیزی نیم دید .واریا عمیقا ًدرون دنیای تاریک خودش بود .دنیای تنهای و خالی از هرکسی .اودیگر کسی را نداشت که به او تعلق داشته باشد .اوکسی را نداشت تا با او همدردی کند .
بعد از مراسم ساده تدفین مادرش ،مراسمی که در عین سادگی بسیار روحانی و ارام ،برگزار شد ،دکتر برگر به او گفت :برو در باغجه بیمارستان حتما دلت می خواد تنها ذباشی .واریا بدون هیچ جوابی کورکوانه به حرف دکتر گوش کرد و از ان عماغرت بلند و سفید من انتوریوم فاصله گرفت و به باعچه مقابل ان که پر ازگلهای زیبا و رنگارنگ ودرختان تنومند و پرشاخ و برگ بود ،رفت .منظره زیبایی درست مثل بهشت پر از ارامش و صلح و سکوت در مقابلش قرار داشت .او انقدر رفت تا نشانی از عمارت نبیند .بعد روی نیمکتی نشست .در انجا تنها صدای وزوز زنبود ها و جیر جیر جیرجیرکها شنیده می شد .ناخوداگاه از جایش پرید فکر کرد کسی پابه پای او می اید .با گذشت زمان کم کم داشت خودش را با دنیای تاریک درونش و روح غمیگینش ارام می کرد .گریه برایش دارو بود .بی اختیار اشک می ریخت .به نظر می رسید از وقتی که لیون را به سمت لوزان ترک کره و سوار هواپیما شده به دنیای دیگری پا گذاشته ،دنیایی که شبیه یک تونل تاریک پر از پریشانی و ویرانی بود و هیچ راه فراری هم نداشت .شنیدن صدای دکتر برگر برایش مثل کابوس بود .کابوسی که خودش قبلا ً ان را حس کدره بود و باعث وحشتش می شد .
وقتی دکتر برگر در بیمارستان واریا را دید ،براری اماده کردن او با مرگ مادرش اینچنین حقیقت را برایش تعریف کرد :دوشیزه میلفیلد متاسفانه شما باید با وقعیت روبه رو بشید .مادر شما نمی تواند بیش از این زنده بماند و تا چند ساعت دیگر از دنیا خواهد رفت .این تمام امیدی است که من می توانم به شما بدهم .او در اصل منتظر دیدن شما قبل از مرگش می باشد .دکتر کمی مکث کرد و با نگاهی ارام از پشت نیمکت ادامه داد :چیزی که مایلم به شما بگویم این است که او در حال حاضر هیچ دردی ندارد وتو باید از این موضوع خوشحال باشی .ما سعی خودمان را کردیم که جلوی درد کشیدن او را بگیریم .همان طوری که خودت می دانی مادرت مدتهاست که درد می کشید .در حال حاضر از دست ما دیگر کاری ساخته نیست ولی خوب نمی شه معجزه را هم نادیده گرفت .
-چرا ؟چرا باید این اتفاق بیفته ؟واریا نمی توانست مرگ مادرش را باور کند
این درست همان چیزی است که ما هرروز از خودمان می پرسیم که چرا ما باید بمیریم وکی ما می میریم ؟اما باید معتقد باشیم که تقدیرو سرنوشت ،این طور است و از قدرت ما خارج است .فقط خداوند بزرگ است که همهچیز در دست اوست .از نظر پزشکی مادر شما مدتی طولانی مریض احوال بود و ان قدر شجاعانه درد می کشید تا تو چیزی از رنج او نفهمی.
واریا که بی اختیار اشک می ریخت گفت :او به ندرت شکوه و گله می کرد .
-من کاملا ً می دونم .با شناختی که در این مدت از مادرت پیدا کردم متوجه شدم که او زنی بسیار شجاع و دلیر است .الان دیگه کاری از دست ما برنیم اید ولی با توجه به معلوماتم باید بگم که این زن ابدا ً از مرگ نمی ترسه و در حقیقت از مرگ استقبال می کنه .
romangram.com | @romangram_com