#رخصت_پارت_92


_باشه مادر خدا به همراهت ….

دست ادب روسینه گذاشتمو گفتم خعلی نوکرتم سوری خانم

چشمکی زد وگفت مابیشتر

بازم سنگ فرش هارو طی کردم اما اینبار به قصد خداحافظی…

شاید خداحافظی برای همیشه باوجود اون مترسک غرور برگشتنی توکار نیست

❤️سورنا❤️

باسرعت هرچی تموم تر برگشتم خونه …

که جلوشو بگیرم که نره

یاحداقل حرفی به مادر جون نزنه …اونوقت چطور میتونستم تو چشمای مادر جون نگاه کنم

کلید رو تو قفل در چرخوندمو ماشین و پارک کردم

وسریع خودمو به در ورودی رسوندم

اما …این خونه ی سوت وکور یعنی نیست

این خونه که صدای خنده ی مادرجون وبهار نمیاد یعنی رفته و مقصر منم اظطراب داشتم چجوری باید کارمو برای مادرجون تو جیح میکردم

چی باید میگفتم …..دستی به ته ریشم کشیدم و به سمت اتاقم میرفتم که ..

_سورنا

اب دهنمو به سختی قورت دادم و نگران برگشتم طرف مادرجون نه عصبی بود نه نگاه تو بیخ گرایانه ای داشت

فقط ناراحتی تو قهقهرای چشماش موج میزد

با لکنت زبون به زور گفتم س..لا..م

منتظربودم تو بیخم کنه

_کاش یکم زودتر میومدی ماهور رو میرسوندی

حس کردم هنوز نفهمیدم

_مگه کجارفته؟

_گفت بابام بیمارستانه …مادرم دست تنهاست

میرم که پای تخت اون باشم

تو ذهنمم نمیگنجید همچین مهربونی در حقم کرده باشع و شرمنده تر از قبل گفتم ولی ب اون خاطر نرفته

نفسشو بااه پرافسوسی بیرون داد وگفت

_خودمم فهمیدم ولی وا نداد

لبخندی زدمو گفتم مدل حرف زدنتونم تغیر کرده ها

اونم لبخندی زد وگفت اره …..ازبس که خاطرش برام عزیزه


romangram.com | @romangram_com