#رخصت_پارت_77

لبخند زدمو گفتم خوشحالیا

سرشو انداخت پایین وگفت آره خیلی ….

_خوب؟؟

_خوب چی؟

_چراخوشحالی

_خوب چند تا دلیل داره آدم که میخواد داماد بشع خوشحاله دیگه مخصوصا اونی رو که دوست داره بهش برسه

_حسین یه سوال دارم صادقانه جواب بده …

_باشه داداش

_از کجا فهمیدی یعنی مطمعن شدی لیلا خانم رو اونقدر دوست داری که میخوای باهاش ازدواج کنی

_راستشو بگم؟

_ن پ دروغ بگو

_اینا اثرات همنشینی باخانم نیازی ها و خندید

-کدوما؟

_ن پ

خندیدمو گفتم نمیدونم شاید ولی جوابمو ندادی ها

_از وقتی که یه روز ندیدمشو فهمیدم یه چیزی گم کردم قلبمو گشتم ….فهمیدم ندیدن لیلا آشوبم کرده ازاونموقع رفتاراش رو زیر نظر گرفتم دیدم همونیه که میخوام

ابروهامو بالا انداختم و لیوان چاییمو سر کشیدم

ولی من هیچ وقت از ندیدن سوگند آشوب نشدم …..و دیر فهمیدم نباید باهاش صمیمی میشدم

❤️ماهور❤️

یه لطف خراب کاری دیروزم همه امتحان رو افتضاح دادن و به خونم تشنه بودن

بعد کلاس دم ورودی منتظر مهناز بودم که بریم خونه حاجی وهمراه سوری خانم بریم که به لیلا برسیم

از کنارم رد شد فک کنم ندید منو

_هوی مهناز

برگشت نگام کرد گفت نرفتی؟

_نه خیر منتظر ملکه ونزوعلا بودم تشریف نحسشونو بیارن اومد نزدیکم و صورتمو ب*و*س کرد وگفت اجی …

_اجی و درد بابای بابات

_خیلی خوب داش ناهار قرار دارم توهم برو لباساتو عوض کن میام دنبالت

عاقل اندر سهیفانه پاییدمش وگفتم ذکّی دِ آخه آنگولایی الان وخت قرار گذاشتن بود بعدم بینم تو باکی ناهار قرار داری

_ننه ی فرانکی میای؟

_اره میام

romangram.com | @romangram_com