#رخصت_پارت_62


من ؟ازکی اینقدر بایه دختر صمیمی شده بودم

از کی منو به اسم کوچیک صدا کرد ….از کی اسم یه دختر رو روی زبونم اوردم ….ازهمون وقتی که من عقده ای پی محبت بودمو پیدا نمیکردم

شاید سوگند اعتماد به نفسم رو به من باز گردونده بود …اماوااای خدای من

من چیکار کردم ….قاعده ی پاک بودنم رو نقض کردم

❤️ماهور❤️

پاهام جسم خستمو نمیکشید ….مثل ماشین پنچری که لاستیکش ترکیده وراه نمیره

نکنه واقعا زِر زِر های مهران راس باشه ….نکنه من بارروی دوششون باشم چه خیالاتی داشتم فکر میکردم نقشم تو خونمون خیلی پررنگه اما بایاد اواری اینکه مامانم منو ندید گرفت قلبم فشرده شد

از پله ها بالا رفتم

حالا درست پشت در اتاق بابام واسّاده بودم

دستی روی شونم نشست





برگشتم دست مامان بود

بااخم غلیظ بین جفت ابروهام نگاه دست روی شونه نشستع اش کردم وفهمید که باید دستشو برداره

سلام

_سلام دخترم …خو….

_بَلوا نکن….من دختر ت نیستم …سلامی هم که دادم واس خاطر نه ماهی بود که منو کشیدی که ای کاش نمیکشیدی

در زدم ….وارد شدم

قیافه ی رنجور اقام تو این موقع عجیب خنجر به دلم میزد

اینکه اقام ناتوان باشه نفسمو بی نفس میکرد

واسه اولین بار اجازه دادم واسه یه صدم ثانیه اشک به چشمام بشینه

چشماش بازشد

نگام کرد …..اقام بادنیا فرق میکرد….

انگاری تو کله من نوشته بودن اقات یه طرف دنیات یه طرف اشاره کرد سمتش برم دستای بی جونشو ب*و*سه بارون کردم

لبخند نشست روی لبش

یه لبخند محو ودستش رفت سمت ماسکش از صورتش پایین دادش و باصدای خفیفش صدام کرد

_ماهورم….دختر بابا….

_جونم اقاجون ….

_حالت خوبه دختری


romangram.com | @romangram_com