#رخصت_پارت_246
ماهرو دنبالش اومد و گفت سر نکش بابا منم میخوام بخورم
سورنا با کف دست به پیشونیش کوبید و گفت ساکت ماهرو…
شصتم خبر دار شد که لابد باز دوباره ماهرو یه گندی زده …
بطری ابو گذاشت رو میزو گفت ابرو برام نذاشته
با تعجب نگاش کردم که گفت میدونی چه دسته گلی به اب داده
دست به سینه منتظر نگاشون کردم ..
_برگشته به راننده سرویسش گفته م*ر*ت*ی*ک*ه غزمیت فردا اگه دنبالم بیای دک و پوزتو میارم پایین
باچشمای گرد شده به ماهرو نگاه کردمو گفتم اره مامان؟
فین فین کرد وگفت به جون مامان خودش چغر بازی دراورد
به سورنا نگاه کردم و لبخندی زدم شونه هامو بالا انداختم …
اونم لبخند زد وبه سمت قابلمه رفت و گفت رخصت بانو؟
لبخندم پررنگ تر شد چشمامو روی هم گذاشتم و گفتم
رخصت …
و اما رخصت
رخصت داستانی از عشق های متفاوته ….شاید کم باشن اما هستن هنوزم عشقای که به پاکی برگ گل باشن …
و اما ماهور …
شخصیت ماهور برای من یه جورایی مقدسه و خوشحالم که اسم خودم رو روش گذاشتم …چون این شخصیت برگرفته از مردی بود که معرفتش اسطوره بود ….
داش آکل ….
پادشاه باش
حتی اگر قلمروت
به اندازه ی عرض شانه هایت باشد
قبیله یعنی یک نفر
هم خونی معنا ندارد
به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست …
به صد دفتر نشاید گفت شرح حال مشتاقی
romangram.com | @romangram_com