#رخصت_پارت_241
بازم درگیری فکری بی جون تر از قبلم کرد …
آخدا چیکار کنم ….
میگفتم ولی ته دلم خون بود از اینکه داش عزیزم به جوونی نرسید
پشت لبش سبز نشد و مرد ….
به پونزده نرسید و دنیا گفت بساطتتو جمع کن و هری….
آخدا الان که میدونم مقصر کیه چیکار کنم ؟
از جام بلند شدم بعد عرض ارادت از حرم بیرون رفتمو پیش ماشین حاجی واسادم پنج دقیقه بعد حاجی از اونور اومد و گفت
_حالت خوبه بابا؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم خوبم حاجی ادرس رو میدی؟
_قصاص؟
_اره حاجی قصاص ..
_نمیخوای بازم فکر کنی دخترم؟الان که
میون کلومش دوییدمو گفتم قصاص …
که یعنی نمیخام فکر کنم
از داشبرتش
قلم کاغذ بیرون اورد و نوشت ..گرفت سمتم
ادرسو از دستش گرفتمو گفتم میرم که خودم قصاصش کنم …
و حاجی انگار که فهمید چیکار کرده صدام کرد ولی من فقط راه میرفتمو پاتند کرده بودم ….
میخاستم برم …دنبالش
اما چی باس بهش بگم ؟
گوشیمو از جیبم دراوردمو شماره ی مهناز و گرفتم
_الو سلام جوجو
_جوجو عمته
_چیشده باز قاط زدی
_سگم مهناز رو اعصابم نرو فقط بگوش ببین چی میگم
_قشنگ مشخصع…بگو
نگاهی به کاغذ انداختمو گفتم میخام برم طرفای شمال اون درشکتو چند روزی میدی قرض ؟
_شمال چرا؟؟؟؟؟؟؟
_گفتم که اعصاب ندارم میدی یانه؟
_میدم ….یعنی خودمم باهات میام
romangram.com | @romangram_com