#رخصت_پارت_238


و خاطرات …

نه مجالِ گریز می‌‌دهند

نه رخصتِ خلوتی

خاطرات روحِ تو را میدرند

در رخوتِ سردِ روز هایت

چنان بارانی ات می‌‌کنند

که برگ ریزان سهم تو میشود

خاطرات از تو و لحظه‌هایت عبور می‌‌کنند

میدوی

و می‌دوند

و نمیدانی کدامیک زنده تر است

سلام ماهور خانوم ….

نمیدونم کار خوبی کردم که رفتم یا کار بدی….

اما هرچه که بود فقط به خاطر تو بود ….

اما هرچی که بود من این رفتن رو نمی خواستم …

فک میکنم باید تو ضیح بدم ….

کج خلقیای این کاپیتان جک گنجیشکه اخمو هم دلایل خودش رو داره ….

وحاظره روزی هزار بار به خاطر اون دلیل بمیره …

قبل گفتن حقیقت …

باید بگم دوستت دارم …

تکرار میکنم از ته قلب دوستت دارم …

اگر که میخواستم با سوگند ازدواج کنم یک اجبار بود ازسمت قلبم …

اجباری که قرار بود تا اخر عمر مواخذه ام کنه …

و تاوان نداشتنت بشه تاوان اون گ*ن*ا*ه ده سال پیش….

شنیدی ….

همونشبی که مثل یه مرد ایستادی و گفتی توی گوشم بزن

شنیدی و فهمیدی …

اما خدا شاهده که تو این ده سال نیمه شبی نداشتم که بخام اروم بخوابم….

میخواستم با بد بودنم یه کاری کنم که ازم متنفر بشی ….


romangram.com | @romangram_com