#رخصت_پارت_177
ای که خدا کنه یه هفته ی متوالی کهیر بزنی دایی
ای ستون فقراتت دنده به دنده بشه دایی
یهو پقی زد زیر خنده و گفت خاک تو سرت نفریناتم عین ادم نیست بخواب نماز صبح بیدارشدم گفتم شاید تو هم …
و رفت عین فنر تو جام سیخ نشستمو گفتم ناموسا تو نماز میخونی
_بله ناموسا من نماز میخونم
_از کی
_یه چند وقته
از جا پریدم وضو گرفتمو نماز خوندم ویکم قران واسه شادی روح حاج بابا و محمد خوندم
اما انگاری که دلم بخاد بازم صدای قران کاپیتانو گوش کنم یکم تو گیر و دار بودم کاش بشع….
کاش اونموقع یکم صداشو ضبط کرده بودم …
دلم پیش اون سوت صدا جامونده بود …..
دلم واسه صاحب صدا تنگ شده بود ….
جانم؟؟؟؟؟الان چی گفتم یوهو؟؟
انگار ازاینکه پیش خودمم بخام حرف بزنم شرم میکردم
دیگه خوابزده شدم
پاشدم …خانم جون هم بیدارشده بود
دست و رومو شستمو لباسامو عوض کردم
امروز یه کلاس داشتم و بعدش باس میرفتم سر کار
اصلا تو تاریخ زندگی من اولین روزیه که اروم اروم دارم حاظر میشم و هنو وقت دارم
سر سفره نشستم و مربای هویج و گل محمدی خانم جون رو زدم تو رگ
لامصب عطر گل محمدی کله ادم بی هوش میکرد …
اروم اروم بادایی میرفتیم سمت ایستگاه اتوب*و*س
میگفت تازگی ها تو یه اپاراتی مشغول شده
نفهمیدم چطور و چجور رسیدم
وارد محوطه شدم و سمت پاتوق رفتم بچه ها جمع بودن و بساط هر و کر بع پا بود
سلامی دادمو با همه دست دادمو نشستم …..
سارا با اب و تاب گفت نمیدونی چیشده ماهور
با بی تفاوتی گفتم چیشده ؟
_عباسی رفت پشت موهاشو سون زد
و پقی زدن زیرخنده
romangram.com | @romangram_com