#رخصت_پارت_172
و از جا بلند شدمو گفتم ممنون
لبخندی زدو گفت ممنون از شما
و پنج تایی به سمت در رفتیم
سام:ببخشید یه سوال
همه برگشتیم طرفشو گفتیم بله
_چرا همه باهم اومدین ….بااون اخمی که اول کار ماهور خانوم کرد گفتم اومدین دعوا
خندیدیم و بعد خدا حافظی زدیم بیرون
مهناز:ماهور جان وقت ناهاره و ماهم که گشنه باید سور بدی
_یعنی خوشم میاد فقط دنبال یه بهونه ای که از من بِکنی
خندیدگفت اخه یه مو از خرس کندن خیلی فاز میده
_مرض
سوار شدیمو سمت پیتزامخلوط راه افتادیم که این گشنه های قحطی زده ی سومالی رو سیر کنم
ناهار و خوردیم و بعد خالی کردن جیب من رفتن شرشونو از سرم کوتاه کردنو منو مهناز هم رفتیم مغازه ی این فندق خان
جلوی مغازه که نگه داشت مخم یهو نقطه چین شد
ااااااَ جلل الخالق اینکه اون مغازه اس
اخ قربونت برم آخدا که خوب بلدی روی بنده هاتو کم کنی
پیاده شدیمو وارد مغازه شدیم
همون دختره که دلم میخواست فکشو بیارم پایین بااون طرز ادامس جوییدنش پشت میز نشسته بود وبا گوشیش ور میرفت
مهناز به سمتش رفت و گفت شما همیشه تو ساعت اداری انگیری بردز بازی میکنی
دختره شیش متر پرید هوا وگفت سلام مهناز خانوم
_سلام
_خیلی خوش اومدین امرتون؟
_رمز و کلید صندوق رو میخام
_چی؟
-واضح گفتم
_بله ولی خوب من که نمیتونم بهتون بدمش
_چرا؟
_چون که اقا گفته ….
مهناز پرید تو حرفشو گفت که اقاگفته …
romangram.com | @romangram_com