#رخصت_پارت_167

و ادامه داد اقا منم پررو پررو گفتم ما هیچکس و نداریم که به سن شما بخوره

دوباره گارد عباسی و گرفت و گفت

میخواستم ….با خانواده برای خودتون مزاحم بشیم …

اقا منم فکم پلاس شده بود کف زمین یهو جیغ کشیدم گفتم چییییی؟

اونم گفت خواهرم صداتونو بالا نبرین نامحرم میشنوه گ*ن*ا*ه داره

بچه ها که از خنده غش کرده بودند منم کم کم میخندیدم

مهناز:خوب اخرش ؟

سارا:هیچی دیگه گفتم باشه یه شرط دارم

گفت چی؟

گفتم اینکه بری پشت موهاتو سون بزنی

ایندفعه منم ترکیدم ازخنده و گفتم خدا ذلیلت نکنه سارا

لیلا:خوب اون چی گفت

سارا:هیچی بابا بیچاره چلوسید و رفت اونور غم زده نشست

خلاصه بعد کلی مسخره بازی رفتیم سر کلاس و این کلاس هم تموم شد

در حالی که از تو سالن رد میشیدیم مهناز گفت ماهور میخوام یه چیزی بهت بگم باخنده گفتم چیه واس تو هم خاستگار اومده

خندید و گفت نه کارم خیلی واجبه

_پس واسه من خواستگار اومده ؟

_نه دیوونه کلا خاستگارو بزار کنار….

-خوب پ بنال این عراعضت رو

_برات کار پیدا کردم

تای ابروم عینهو فنر پرید بالاو من من کردم

نمیدونم باس خوشحال باشم از داشتن همچی رفیقایی

یا اینکه داغون بشم

از اینکه اونقد وضعم خیته که رفقام دس به کار شدند

_کار که پیدا نکردی مگه نه؟

بابند کولم وررفتمو گفتم خوب نه اما نمیخاستم تو توی دردسر بیفتی

_ببند دهنتو دردسر چیه

_کجاهست حالا؟

_یکی از اشناهامون تو مغازه لباس فروشی

_گفتی بهش که پاره وقت میرم سر کار

romangram.com | @romangram_com