#رخصت_پارت_153
_سوغاتی شماس دخترم اقا مصطفی زحمتشو کشیده
_ناموسا
اقام با چشم غره بهم فهموند که اینا نبودن بازم عین دفعه های قبل بهت میگفتم زهرمار بچه تو کی میخوای ادم شی …
نگامو شرمنده انداختم زمین و خیلی با متانت و این حرفا گفتم دستتون طلا حاجی …..
باعث زحمت شدیم
و خانومش جواب داد
نه دخترم چه زحمتی وظیفه بود،به خدا که منو حاجی هم تو رو عین دخترخودمون میدونیم
این دفعه اقام جواب داد _شما لطف دارین
میلاد هم در این میان رسید و تا سوغاتی بقیه رو بدن رفتم میوه بشورم بیارم
ای بابا یه وخ که یکی میاد خونمون عین کنیز مادام مارپل همش باس جون بکنیم …
میوه هارو گذاشتم تو جامیوه ای و رفتم تو پذیرایی و بعد تعارف کردن دوباره نشستم همونجا که بودم
جک گنجیشکه نزدیک تر شد و باخنده گفت ببخشید که پارچ آب رو خالی کردم رو سرتون ….
منم پرو پرو گفتم خواهش میکنم پیش میاد حالا زیاد خودتونو ناراحت نکنین پیش میاد دیگه
عجبی گفت و باز دوباره خندید
مرض چه هر هر هم میخنده …
حاجی نگاهی به ساعتش کرد و روبه خانمش گفت حاج خانم بریم؟
و حاج خانم سری تکون داد
اقام :کجا داش مصطفی تازه پیدات کردم
حاجی با لبخند گفت بازم مزاحمت میشیم …..
_مزاحم چیه …مراحمی
سوری خانم نگاهی به اقام کرد وگفت
_میخاستم یه چیزی بگم برزوجان
_جونم خاله ثریا رو جفت چشام
_میخاستم ببینم اگه مشکلی نداره امشب رو ماهور جان بیاد پیش ما
اقام که انگا مونده بود تو رو دروایستی گفت نه چه اشکالی داره امر امر شماس
انگا من این وسط کیسه آردم هیچکی نمیگه خرت به چند من
سوری خانم:ماهور جان میای دخترم
د اونطورکی نگام نکن …..مگه میتونم بگم نه اخه
سرمو تکون دادم وگفتم مزاحم نیستم؟
_دیگه این حرفو نزنیا …
romangram.com | @romangram_com