#رخصت_پارت_127

وقتی که عشقو دیدی تو نگام

وقتی که اسمت اومد رو لبام

داد زدم یه روز توی کوچه

اینو بدونین همسایه ها

من دیگه دارم میمیرم براش

خندیدی گفتی عاشقم نباش

بچه هام که از خدا خواسته دست و همراهی ،

خلاصه که دانشگاه مثل روزای دیگه خوش گذشت

💙سورنا💙

اعصابم شدیدا داغون شده بود

موتورم دقیقا وسط راه نمیدونم چه مرگش شده بود

و هرکاری میکردم درست نمیشد

و کاری از دستم بر نمیومد کسی هم نگه نمیداشت ازش کمک بگیرم نا چارا دست به سینه

تکیه دادم به موتور و منتظر نشستم نیم ساعت گذشت و کلافع تر شدم

دیگه واقعا دستم به جایی بند نبود هرچی هم به حسین زنگ میزدم در دسترس نبود

یهو یه ماشینی از دور پیدا شد دست بلند کردم براش نزدیک که رسید دیدم ماشین خانم فتحی لیلا خانم وماهور هم همراهشن

از حرص همون دستو کوبیدم به پیشونیم خدایا مگه ادم قحط بود اخه

سرشونو از پنجره بیرون اوردنو اول ازهمه ماهور گفت

❤️ماهور❤️

باتعجب نگاه کردمو گفتم

مشکلی واس یابوت پیش اومده اخوی؟

ابروهاش بالا رفت و گفت یابوم؟؟

اشاره بع موتورش کردم وگفت

_بله متاسفانه

حقته اگه میدونستم حرفم اینقد پیش خدا برو داره که یه چیز دیگه ازش میخولستم ……

رو به مهناز و لیلا گفتم شما برین من یابوء اقای دماغی رو راست و ریست میکنم میام

یکی نبود بگه اخه دختر

ازاینور میخوای کمکش کنی

ازاینور بارش میکنی

با شک نگام کرد و گفت بلدی مگه

romangram.com | @romangram_com