#رخصت_پارت_124


لبخند محوی زد و دوباره عین خود درگیرها جمعش کرد وگفت

اگه قراره صحبت های بی مورد کنین من وقتشو ندارم

عصبی شدمو گفتم نداری که نداری

برگه هارو کوبیدم رو میزش و گفتم اینا رو استاد هادیان داد بیارم بادهن کجی ادامه دادم خدمتتون و گفتن اینجا بمونم تا ساعت کلاسشون تموم شه

_چرا؟

_عادت ندارم روحرف بزرگترا حرف بیارم اقای دماغی

و روی صندلی کناراتاق نشستم

و پاهامو از استرس تکون دادم

💜سورنا💜

هرچی میخواستم روی عصبانیت دیشبم پافشاری کنم

بازم لحنش و شیطنتاش نمیزاشت

یک ربعه که رو به سمت در چشم به بیرون دوخته و با یه حالت قُد مانند نگاهشو اصلا به سمت من نمیاره

راستش باید پیش خودم اعتراف کنم که قد بازیاشو دوست دارم گرچه بعضی وقت ها تاحد مرگ عصبانیم میکنه اما خوب که بهش فکر میکنم میفهمم بیشتر باید بامزه به نظر بیاد تا اینکه عصبی کننده باشه

وزیر زیر کی نگاش کردمو و براین که حرفی زده باشم گفتم خانم لطفا اون درو ببدین سر وصداش تمرکزمو به هم میریزه

ابروهاشو بالا انداخت و گفت اخ که میترسم برادر سقف رو سرت خراب بشه و زیر یه خروار خاک جوون مرگ بشی

ای داد اصلا حواسم نبود وسوتی دادم

از جاش بلندشد و با یه نگاه تلخ گفت

خوش گذشت برادر مرحمت زیاد

و شنیدم که یه رخصت ضعیف گفت و از اتاق خارج شد

چند بار توی ذهنم بالا پایین شد +رخصت+

❤️ماهور❤️

پسره ی مونگول خودش میگه خودشم پرچین میکنه

دیشب عمه ی صغیر من بود که میگفت سقف و فلان ….

اون ریا کاریت بزنه از سه نقطه کمرتو قطع نخاع کنه

کاپیتان جک گنجیشکه ی گندِ دماغ

باهمون یابوت بری بزنی به سطل اشغالی پودر شی

روی نیمکت نشسته بودم ومنتظر بودم تا کلاسشون تموم بشه وبیاین

یه ربعی گذشت ونیومدند و منم پاشم رفتم سمت بوفه

و اونجا تمرگیدم افتاب از اونطرفا دراومد وسرکلشون پیدا شد


romangram.com | @romangram_com