#رخصت_پارت_121
یک ربع بعد استاد اومد….
استاد هادیان لبخند زنون وارد کلاس شد
-سلام
وهمه جواب دادن و نشست پشت میزش
-خوب بحث امروز چی بود
و چایی شیرین های کلاس فعالیت خودشونو آغاز کردند
ومنو مهنازم مدام سوتی میگرفتیمو گیر میدادیم
عباسی که از همون ارگان یاب*و*سوار ها بود
رفت پای تخته
تسبیحش دست گرفته بود
و هنوزشروع نکرده گفتم
-برادر عباسی
باتعجب نگام کرد ازاین برادر گفتن وگفت بله؟
-برادر مسجد چهار تا کوچه پایین تره
و نگاه به تسبیحش کرد وبچه ها خندیدن
باعصبانیت تسبیحشو تو جیبش گذاشت وگفت بله درست میفرمایین
حالا اجازه هست
-صاحب اختیارین
و شروع کرد بحث های کشدار و خواب اورش و پنج دقیقه بعد گفتم استتتاد ؟
_بله؟
_این چی میگه؟ مخمونو تلیت کرد خودشم نمیدونه چی داره میگه
_اقای عباسی
باخشم چشم غره ای به من رفت وگفت بله استاد؟
_چه قدر دیگه مونده از کنفرانستون ؟
_ده دقیقه ی دیگه
من_هییع …استاد عرق خارشتر خدمتتون هست؟
باتعجب گفت برای چی؟
_هیچی میخام ببینم اگه خدمتتون هست یه جانوشابه بدین من بخورم بلکه به ملکوت اعلی پیوند بخورم
و دوباره بچه ها خندیدن
_خانم نیازی
romangram.com | @romangram_com