#رخصت_پارت_107
_نه فعلا
بلخره ی بلخره یه لباس پیدا کرد و ازروپیرهن اندازم گرفت
نگاش کردم اوووو عجب چیزیه
بایه لحن بامزه ای گفتم بلا نگفته بودی از این تریپ لباسا میپوشی
_مال خودم نیست
_پ مال کیه
_یگانه ….دختر مصطفی
ازتوچوب لباسی دراورد وگفت بگیر بپوش ببینم اندازت میشع
_نچ
_چی نچ؟
_نمیپوشم
_چرا مادر؟
_همینم مونده بیام لباس عاریه بپوشم بعدم سوری خانم یه نگاه به من بندا من از این لباس ها میپوشم ؟
_عاریه چیه دختر دیگه این حرفو نزنی ها ….
بعد با صدای اروم گفت
دوست ندارم از سایه چیزیت کم باشه …..
یه چرخی تو آینه زدم و بالبخند گفتم :ایول
یه تونیک بادمجونی براق
که تا کمر تنگ بود وبعدش تا بالای زانو پف دار بود بااستین های سه رب (ببخشید اگه بده راجب لباس اصلا تو صیفم خوب نیست)
و بایه شلوار مشکی تنگ
که داشتم توش خفه میشدم
پیژامه اقاجونم ازاین باصفاتره ….
والا این دخترا پهلوونی ان برا خودشون
من که الان داغون میشم
بالبخند نگام کرد وگفت چه قدر بهت میاد
_ولی دارم منهدم میشم
_چرا مادر
_این شلواره زیادی تنگه
_عیبی نداره مادر امروز فردا رو تحمل کن تا اینام میرن خونه ی سورنا
صدای دراتاق نواخته شد منم زیر لب خوندم
romangram.com | @romangram_com