#رخ_دیوانه_پارت_181

بابا سهیل گفت بود باید با خود ایوان تنهایی یک بار صحبت کنه

این حرفا بعد خود ایوان بهم گفت

نمیدونم چه حرفایی رد و بدل شده اما ایوان همیشه میگه خوشحال با بابا سهیل حرف زده

ما مراسم خاصی نداشتیم

با این که مادر ایوان که الان واقعا به اندازه مادرم دوستش دارم اصرار داشت مراسم شلوغی بگیریم

اما ما به یک جشن خانوادگی در باغ بابا سهیل در یکی از روستا های خوش اب و هوا رضایت داشتیم

چون مهم خودمان و خانواده من و ایوان بود اما هردو دوست داریم عروسی در حد معمول بگیریم

این خواسته ایوان بود میگفت میخوام همه بدونن خانم من چقدر فرق کرده و حالا یک زن متاهل موفق

من نزدیک بیست و سه سال سن دارم و خودم زنی خوش بخت میبینم

دیگران گاهی میگن این اوایلش سختی زندگی از این خوشی کم میکنه

اما من میدونم این طور نیست ایوان با درک بالا و احترام خالصانه و دوست داشتن بی ریا این نشان داده

منم سعی کردم به گدشته فکر نکنم گاهی بیاد میارم و این زمانی که ایوان با صبر و حوصله به حرفام گوش میده و گاهی توی اغوش پر مهرش گریه میکنم .

امروز ایوان بهم گفت بریم کنسرت یاد کنسرت قبلی افتادم چقدر حرص خوردم بخاطر دستم

romangram.com | @romangram_com