#رخ_دیوانه_پارت_159
گاهی هنوز اسم ایوان راستاد گاهی توی ذهنم رژه میره خیلی اشنا برام
قرار برای جرا تیاتر یکی از دوستام که تازه کارش شروع کرده برم تهران
با این که با بچه ها مراوده ندارم اما گاهی اونا یادم میکنن
همیشه از شلوغی شهر بدم امده
باید برم تیاتر باران اول انقلاب خدای بزرگ من میمیرم تا انجا اما باید رفت
من این سیبا میکشم بهش تک میزنم با همان لبخند همیشگی میاد استقبالم
چون قبل اجرا و مانده تا اجرا من با همکاراش اشنا میکنه
یک دفعه سیبا با ذوق میگه راستی ریحان امشب میای بریم کنسرت من به این دوست خل و چلم نگاه میکنم
این دختر میدون خستگی چی ؟
والا نمیدون اگر میدونست همچین حرف احمقانه ای نمیزد
اما چیکارم کنم بهش میگم اگر شد باشه
اونم اروم به شونم میزنه میگه لوس نشو ریحان قرار با عطا بریم اول یک چشم غره حسابی بخاطر ضربش بهش میرم
در حالی که شونم میمالم
romangram.com | @romangram_com