#پونه_(جلد_دوم)_پارت_95
_ پس چرا اين چند روز گذشته از خونه نيومدي بيرون؟من الان چند روزه که ميام و منتظرت مي مونم تا ببينمت.
منتظر؟منتظر من بود؟اين ديگه واقعا خنده دار و احمقانه بود.چطور مي تونستم باور کنم آدمي که چند تا دختر ديگه رو فريب داده نگران من باشه؟!ولي شايد راست مي گفت.راست؟اگه راست مي گفت پس عکسش توي اون روزنامه ي لعنتي چيکار مي کرد؟چرا دنبالش بودن؟
خيلي جدي ودر حاليکه به در کرم و قهوه اي خونه اي که سمت ديگه ي خيابون بود زل زده بودم جواب دادم:
_ مريض بودم.
هيچي نگفت.زير چشمي نگاش کردم.اونم زل زده بود به رو به رو.بايد ازش مي پرسيدم.بايد بهم مي گفت که حقيقت چيه و واقعا اون کارو کرده يا نه.براي همين چرخيدم طرفش و گفتم:
_ مي خوام يه چيزي ازت بپرسم.
حرفي نزد و فقط نگام کرد.بي مقدمه پرسيدم:
_ پليس دنبالته؟
و ديدم جا خورد.نگاهش رنگ باخت.ترس رو توي چهره ش ديدم و فهميدم.مطمئن شدم واقعيت داره:
_تو....تو از کجا مي دوني؟!
romangram.com | @romangram_com