#پونه_(جلد_دوم)_پارت_85
_ چه خبرته؟بيست سوالي مي پرسي؟
جواب دادم:
_ بده احوالتو مي پرسم؟
با لحني که عصبانيتش کاملا مشخص بود گفت:
_ خوبه همين ديشب اونجا بودم.
گفتم:
_ خب خب ببخشيد حالا چيکار داري؟
جواب داد:
_ پونه من و امير حسين مي خوايم فردا بريم پارک جنگلي بيرون شهر يه کم بگرديم.
همين؟مي خواست اينو بهم بگه؟لبمو گاز گرفتم و زل زدم به ديوار.خب که چي؟منظورش چي بود؟!اگه کتايونو نميشناختم مي گفتم مي خواد پز نامزدشو بده ولي اون اينجوري نبود.
romangram.com | @romangram_com