#پونه_(جلد_دوم)_پارت_71
صداي مادرجون بود که با ناراحتي اين حرفو زد و بعد صداي کتايون اومد که گفت:
_ پونه جون!تو رو خدا چشماو باز کن.
هق هق مي کرد و منو صدا ميزد و من که تنم بدجور داغ بود هر کاري مي کردم جوابشونو بدم نمي تونستم.انگار توي جهنم بودم...خيسي آبو روي پاهام حس مي کردم ولي آب هم به نظرم خيلي داغ بود.
و باز صداي مادرم بود که مي شنيدم و نمي تونستم جوابشو بدم:
_ آخه يکي نيست بگه بچه تو چرا با لباس خيس گرفتي خوابيدي که به اين روز بيفتي!
لباس خيس؟يعني اون فکر مي کرد به خاطر خوابيدن با لباس خيس اينطور مريض شدم؟!چه فکر خنده داري!
_ مهين جان چيکار کنم؟بچه م داره از دستم ميره.
مهين؟!مهين اينجا بود؟!دخترعموي کتايون؟اون که دکتر بود؟همون که خيلي سر به سر من و کتايون ميذاشت و زن داداش صدامون ميزد؟چه بد که نمي تونستم پا شم و باهاش سلام و احوالپرسي کنم!
مي خواستم حرف بزنم.مي خواستم پا شم و يه چيزي بگم ولي مگه ميشد!
_ اصلا نگران نباشين.هيچيش نيست.يه کم تب داره اونم فوري قطع ميشه.
romangram.com | @romangram_com