#پونه_(جلد_دوم)_پارت_64

لحنش اونقدر دردناک بود که حس کردم قلبم داره از جا کنده ميشه.

_ چرا بهم نگفتي نامزد کردي؟واسه چي بيخود اميدوارم کردي و بعدش هم خواستي فراموشت کنم و همه چيزو بينمون نا تموم گذاشتي؟

اون سوال مي پرسيد اما من بدون جواب همونطور وايساده بودم.هيچي نمي گفتم.يعني هيچي نداشتم که بهش بگم.اون درست مي گفت.سوالاش به جا بودن ولي کو جواب براي اون همه سوال؟!

برگشتم.بغض کرده و با چشماي نمناک برگشتم و با ديدنش قلبم فشرده شد و توي دلم گفتم چقدر شکسته شده!

_ متاسفم آرمين ولي به خاطر خودت بود.همه ش به خاطر خودت بود.تو زن و بچه داشتي بايد...

نفهميدم چطور اين حرفا از دهانم بيرون اومدن!ولي نتونستم حرفمو ادامه بدم.چون همون موقع بغضم شکست و اشکام سرازير شدن.دستمو جلوي دهنم گرفتم و رومو ازش برگردوندم و در حاليکه سعي مي کردم جلوي اشکامو بگيرم گفتم:

_ برو...برو آرمين...خواهش مي کنم برو...

_ اما من نيومدم که برم...اومدم....

نذاشتم حرفشو تموم کنه و با التماس گفتم:

_ واسه هر چي که اومدي تو رو خدا از اينجا برو.


romangram.com | @romangram_com