#پونه_(جلد_دوم)_پارت_58
_مي دوني باباجون.من هميشه يه آرزو داشتم.اونم سلامتي و خوشبختي بچه هام بوده.که خب خدارو شکر تا الان هر چي خدا خواسته پيش اومده و از اين بعدشم همينطوره و ما هم راضي هستيم به رضاي اون.راستش ديشب مي خواستم باهات حرف بزنم که نشد و رفتيم مراسم خواستگاري و نامزدي کتايون و وقتي هم برگشتيم تو خواب بودي.گفتم اشکالي نداره و صبح که شد باهات حرف ميزنم و حالا هم به نظرم ديگه وقتشه بهت بگم.
مکثي کرد و يه کم ديگه از چاييشو خورد و ادامه داد:
_ الان شيش ماهي ميشه که نامزدي بين تو و کيان به هم خورده و چيزي بينتون نيست و اونطور که گفتين خودتون اينجور خواستين چون فکر مي کردين تو هيچي توافق ندارين.درسته؟
با يادآوري اين موضوع دوباره ياد کيان افتادم و سرمو انداختم پايين و فقط تکونش دادم که بفهمه حرفش درسته.
_ من ديشب با کيان هم حرف زدم و ازش پرسيدم که تصميمش جديه يا نه که اونم تاييد کرد.
با شنيدن اين حرف از باباجون لبامو روي هم فشار دادم.دلم نمي خواست اسم کيانو بشنوم اما نمي تونستم چيزي بگم و مجبور بودم تحمل کنم.
_ منم وقتي ديگه کاملا از هر دو طرف مطمئن شدم و فهميدم چيزي بين شما دو تا نيست گفتم اين قضيه رو پيش بکشم.البته قبل از خودت با مادرت و مادرجونت هم حرف زدم که خب اونا فکر مي کنن تو و کيان هنوز دلتون پيش همه.
اما من بازم گفتم با خودت صحبت کنم بهتره.
باز مکثي کرد و ته مونده ي چاييشو سر کشيد و دوباره ادامه داد:
_ يه خواستگاري برات پيدا شده که از خانواده ي خيلي خوبي هم هست.
romangram.com | @romangram_com