#پونه_(جلد_دوم)_پارت_56
_ سير شدي؟يا هنوز گشنه اي؟
سرمو با لبخند تکون دادم:
_ نه باباجون.سير شدم.به قول خودتون ديو که نيستم بيشتر از اين بخورم!
خنديد و گفت:
_ خدا رو شکر.
با يه اخم ساختگي نگاش کردم و پاکت آب ميوه اي رو که دستم بود سر کشيدم و بعد گذاشتمش کنارم روي زيلويي که رو زمين پهن بود.
مغازه رو بسته بوديم و يه زيلوي کوچيک پشت پيشخون انداخته بوديم که راحت ناهارمونو بخوريم.باباجون روحيه مو کاملا عوض کرده بود و باعث شده بود چند ساعتي فکر آرمين و کيان از سرم بيرون بره و ناراحتيامو فراموش کنم.عجيب نبود که اونهمه مهربوني کنه و بخواد تمام روز پيشش باشم.هميشه همينقدر مهربون و دوست داشتني بود و به قول خودش هر وقت احساس مي کرد کسي از چيزي ناراحته ، تا از ناراحتي درش نمي آورد دست بر نمي داشت.ديگه حالم بد نبود و سر گيجه و سرماخوردگيمو فراموش کرده بودم و حس مي کردم بازم همون پونه ي سابق شدم.
_ حالا که ناهارت تموم شد يه چايي از اون فلاسک براي باباجونت بريز ببينم.
با لبخند پهن و پر رنگي گفتم:
_ چشم و پا شدم و فلاسکو از روي پيشخون با يه استکان از روي پيشخون برداشتم و براش چايي ريختم و دادم دستش.
romangram.com | @romangram_com