#پونه_(جلد_دوم)_پارت_54
_ ببين داري تنبلي مي کني؟پاشو...پاشو ببينم.
مثل دختر بچه هاي لوس گفتم:
_ باباجون...
اما اون بدون اعتنا به اعتراضم ، با گفتن يه يا الله بلند شد و رو به من در حاليکه بيرون ميرفت گفت:
_ پاشو ، پاشو باباجون.پا شو برو نمازتو بخون ، صبونه تو بخور.آماده شو بريم که امروز روز ما دو نفره.مي خوايم دو تايي تا عصر کلي با هم گپ بزنيم.
همونجور نشسته فقط رفتنشو تماشا کردم و لب باز کردم بگم نميام که دوباره توي اتاق سرک کشيد و گفت:
_ بياي برات فلافل ميگيرما.
با شنيدن اين حرف و لحن شوخ و مهربونش يهو ياد بچگيام افتادم.ياد وقتي مامان از پسم بر نميومد و نمي تونست بيدارم کنه و منو بفرسته مدرسه و باباجونو واسطه مي کرد.اونم که مي دونست من چقدر فلافل دوست دارم هميشه از اين جمله واسه بيدار کردنم استفاده مي کرد.
از ياد آوري اون موقعها لبخند روي لبم نشست و مثل بچگيام پرسيدم:
_ با سس تند؟
romangram.com | @romangram_com