#پونه_(جلد_دوم)_پارت_477

بعدش ديگه نفهميدم چطور شد و چطور رسونديمش بيمارستان.

همه چيز اونقدر ناگهاني بود که هنوز که هنوزه بعد از گذشتن يه ماه از اون شوک بيرون نيومدم.

مخصوصا حالا که فهميدم باردارم بيشتر شوکه شدم.و همه ي اينا تقصير خودم بود.تقصير خودم...

پاهامو بيشتر تو شکمم جمع مي کنم و هق هق مي کنم.عذاب وجدان بدجوري اذيتم مي کنه.توي اين مدت بارها و بارها به اتفاقي که افتاده فکر کردم و هر بار به اين نتيجه رسيدم که مقصر اصلي حادثه من بودم.چون اگه از پله ها بالا نميرفتم.اگه سعي نمي کردم از دستش فرار کنم و درست و حسابي همه چيزو بهش توضيح مي دادم...اگه...اگه...خدايا من چيکار کردم؟من...من چطور تونستم...سرمو از روي زانوهام بر ميدارم و به ديوار تکيه ميدم و آه مي کشم.چون کار ديگه اي از دستم بر نمياد.هيچ کاري...فقط مي تونم دعا کنم...دعا کنم اون زنده بمونه و برگرده...فقط همين...






romangram.com | @romangram_com