#پونه_(جلد_دوم)_پارت_475
پرتم کرد سمت ديوار که هر طور بود دستمو به در گرفتم.پيراهنشو در آورد و انداخت يه طرف و اومد سمتم اما من عقب رفتم و گفتم:
_ علي به خدا اشتباه مي کني...
عرق کرده و در حاليکه نفس نفس ميزد گفت:
_ بيا اينجا...
گفتم:
_ علي!
داد کشيد:
_ علي و زهرمار گفتم بيا اينجا...
با گريه به پشت سرم نگاه کردم.ازش مي ترسيدم.مطمئن بودم بمونم کتک مي خورم.در حاليکه تو عمرم هيچ وقت کتک نخورده بودم و فقط يه بار از کيان سيلي خورده بودم.
براي همين وقتي اومد طرفم دويدمتوي هال و خودمو رسوندم به پله اي که مي خورد به پشت بوم و ازش بالا رفتم.اما اون دنبالم اومد و تا به خودم بجنبم بازومو گرفت و کشيد.من هم چسبيدم به نرده ها و دوباره التماس کردم:
romangram.com | @romangram_com