#پونه_(جلد_دوم)_پارت_472

_ نگين...نگين دروغ ميگه...اون...اون دروغ ميگه...

دستاشو از رو شونه هام برداشت و با نفرت گفت:

_ معلوم ميشه کي دروغ ميگه و کي نميگه.

بعد ازم فاصله گرفت

و يه چيزى رو از توى جيبش بيرون آورد و پرت كرد تو صورتم.با ترس بهش نگاه كردم و پرسيدم:

_ اين...اين چيه؟!

پوزخند تمسخر آميزي زد و گفت:

_ نامه ي عاشقانه ست.بردار بخون.

گنگ بهش خيره شده که كه از كوره در رفت و داد زد:

چرا مثل آدماى گنگ بر و بر منو نگاه ميكنى؟يالله اون نامه رو بردار بخون.


romangram.com | @romangram_com