#پونه_(جلد_دوم)_پارت_46
خداافظي که کردم ، گوشي رو گذاشتم.حدس ميزدم کتايون ناراحت شده باشه.ولي اشکالي نداشت بعدا از دلش در مي آوردم.
با اين فکر رفتم سمت اتاقم و وقتي داخل شدم ، به هم ريختگي اتاقو تماشا کردم و زير لب گفتم:
_ حالا اينجا رو کي جمع کنه؟
اما چاره اي نبود.بايد مرتبش مي کردم و براي همين آروم آروم شروع کردم به مرتب کردن به هم ريختگي اتاق و کم کم سرم به اين کار گرم شد .اون قدر که گذشت زمان فراموشم شد .داشتم پتو رو پهن مي کردم روي تشکم ، که يهو با شنيدن صداي در از کارم دست کشيدم و نگاهي به ساعت ديواري انداختم.يه ربع از هفت گذشته بود!با خودم فکر کردم شايد مامان اينا باشن.اما اونا حالا حالاها بر نمي گشتن!پس کي مي تونست باشه؟!اون موقع از شب کي مي تونست سراغ ما رو بگيره؟شايد يکي از همسايه ها بود و يا شايدم... يهو به ذهنم رسيد که نکنه آرمين پشت در باشه و با اين فکر دلم ريخت.اگه اون بود چيکار بايد مي کردم؟!اگه اون بود...صداي زنگ درو شنيدم اما تکون نخوردم.اگه اون بود نبايد براش باز مي کردم تا بره.ولي اگه کي ديگه اي بود چي؟!گيج ، کلافه و سردرگم دوباره به ساعت ديواري نگاهي انداختم.آب دهنمو قورت دادم و با قدماي آهسته رفتم توي هال ، انگار که دزدي باشم و بترسه که وقت دزدي لو بره.اما يهو صداي پريدن چيزي رو توي حياط شنيدم و سر جام خشکم زد.يعني چي؟!يعني...يعني امکان داشت دزد باشه؟دزد؟!آخه دزد اون ساعت ميومد دزدي؟هنوز که سر شب بود!
بازم آب دهنمو قورت دادم و به در هال خيره شدم.بايد يه کاري مي کردم.بايد...بايد براي دفاع از خودم يه چيزي دستم مي گرفتم.دور و برمو نگاهي انداختم هيچي نبود.صداي پاها رو که به وضوح شنيدم ديگه معطل نکردم ، دويدم و تي توي پاسيورو برداشتم و محکم توي دستم گرفتمش و به هر زحمتي که بود خودمو رسوندم توي راهرو اما يهو در باز شد و من يه هيع کوتاه کشيدم.از ترس نزديک بود جيغ بکشم ولي جلوي خودمو گرفتم و تي رو جلوي صورتم گرفتم.نور چراغ توي راهرو به صورتم خورد اما من چشمامو باز نکردم.صداي نفس نفس زدن کسي رو مي شنيدم و نمي خواستم چشمامو باز کنم.اما وقتي ديدم اتفاقي نيفتاد و صدايي نشنيدم آروم پلکامو از هم باز کردم و با ديدن کيان دهنم باز موند.اون اينجا چيکار مي کرد؟چرا عين دزدا پريده بود توي خونه؟!به قيافه ي گرفته و اخماي تو هم و دستش که روي دستگيره مونده بود نگاه کردم اما هيچي نگفتم.حتي سلام هم نکردم.تي رو پايين آوردم و شنيدم که درو بست و با عصبانيت پرسيد:
_ چرا درو باز نمي کني؟
جواب دادم:
_ ترسيدم.
و فکر کردم اگه اين جوابو بشنوه آروم ميشه و عذرخواهي مي کنه که منو ترسونده اما بر خلاف انتظارم گفت:
_ آماده شو بريم خونه ي ما.
romangram.com | @romangram_com