#پونه_(جلد_دوم)_پارت_453

_ دعوا که نکردين خداي نکرده؟

فوري جواب دادم:

_ نه...نه اصلا...

آروم و متفکر و در حاليکه دوباره مشغول کارش مي شد گفت:

_ پس چرا اين پسر مثل هميشه نيست!چرا تا اومد اخماش رفت توي هم؟

براي اينکه خيالشو راحت کنم گفتم:

_ حتما زيادي خسته ست واسه همين اينجوريه.

برگشت ظرفو داد دستم و گفت:

_ خدا کنه همين باشه.

چيزي نگفتم و ظرفو که ازش گرفتم از آشپزخونه بيرون اومدم از بقيه که توي اتاق بودن خداحافظي کردم و به علي که توي حياط وايساده بود ملحق شدم و با هم به خونه برگشتيم.بعد از اينکه رفتيم تو من به آشپزخونه رفتم تا شام علي رو براش گرم کنم و اونم توي هال جلوي تلويزيون نشست .حين اينکه مشغول شده بودم صداي تلويزيونو شنيدم و فکر کردم بهتره ازش بپرسم بالاخره چه تصميمي در مورد بهنام و نگين گرفته .غذاشو که گرم کردم و توي سيني گذاشتم از آشپزخونه اومدم بيرون و رفتم سيني رو جلوش گذاشتم و خودمم کنارش نشستم.اما اون همونطور که کنترل تلويزيون دستش بود رفته بود توي فکر .اونقدر متوجه منم نشد.


romangram.com | @romangram_com