#پونه_(جلد_دوم)_پارت_44
جلوي تلويزيون نشسته بودم و به جاي اينکه حواسم به صفحه ي تلويزيون باشه داشتم فکر مي کردم براي اينکه حوصله م سر نره ، چه کاري مي تونم انجام بدم؟ اما راهي پيدا نمي کردم.ذهنم مرتب ميرفت سمت آرمين و لحظه اي که ديده بودمش و گاهي هم از خودم مي پرسيدم باباجون در مورد چي حرف ميزد و قراره چه چيزي بهم بگه.و باز توي ذهنم دنبال کاري براي انجام دادن و سرگرم شدن مي گشتم و دوباره به آرمين فکر مي کردم و از خودم مي پرسيدم باهاش چيکار کنم؟و چه جوري از سر خودم بازش کنم؟و آيا اصلا مي تونستم يه چنين کاري بکنم؟اونم با وجود احساسي که بهش داشتم؟!احساسمو که نمي تونستم انکار کنم!مي تونستم؟!نه.ولي نبايد به خاطر من زندگيش خراب ميشد.نبايد زن و بچه شو رها مي کرد و دنبال من راه مي افتاد اون بايد زندگيشو مي کرد.کلافه تلويزيونو خاموش کردم و بلند شدم. نمي دونستم چيکار کنم.همه رفته بودن خونه ي خاله جز من.کيان با ماشينش اومده بود دنبالمون اما من نخواسته بودم با بقيه برم.حتي با وجود اصرار مادرجون و مامانم هم نرفته بودم.مونده بودم توي خونه و کاري براي انجام دادن نداشتم.از طرفي هم احساس مي کردم ، اگه کاري انجام ندم ، ديوونه ميشم.تمام ظرفا رو مامانم شسته بود.خونه جز اتاق من ، کاملا تميز و مرتب بود . حياطو هم که بارون عصر ، شسته بود. بالاخره از فکر کردن هم حوصله م سر رفت و با اين فکر که برم اتاقمو مرتب کنم خودمو راضي کردم و به طرف اتاقم رفتم که با شنيدن صداي زنگ تلفن وايسادم و با تعجب سرمو چرخوندم سمتش. يعني کي مي تونست باشه؟!با خودم فکر کردم و گفتم شايد کتايون باشه که به خاطر نرفتن به مراسم خواستگاريش ازم ناراحت شده زنگ زده! شايدم خاله زنگ زده ببينه واسه چي نيومدم.با شنيدن دوباره ي زنگ تلفن با اکراه رفتم روي زمين نشستم و گوشي رو برداشتم:
_ الو!
_ الو پونه!خاله جان!سلام.
دستي به موهام کشيدم و از روي صورتم کنارشون زدم:
_ سلام خاله.
_ خوبي عزيزم؟
جواب دادم:
_ ممنون خاله خوبم.
_ پس چرا نيومدي؟
بلافاصله در جواب سوالش گفتم:
romangram.com | @romangram_com