#پونه_(جلد_دوم)_پارت_430
نگين كه به شدت از اين واكنش على ترسيده بود جيغ كوتاهى كشيد و باز پشت بهنام موضع گرفت و بهنام هم جلوى برادرشو گرفت و گفت:
_ داداش!
على عصبانى گفت:
_ برو كنار بهنام.برو كنار كه حالا فهميدم هر چى مادرم در مورد عوض شدنت و وسط بودن پاى يه دختر ميگفت درسته.برو كنار كه از چشمم افتادى.
بهنام اما كنار نرفت و با حرارت گفت:
_ ولى من
كارى نكردم كه اينطور سرزنشم ميكنى من...من...
على نذاشت اون حرفشو تموم كنه و گفت:
_ كارى نكردى؟كارى نكردى؟ديگه مى خواستى چيكار كنى كه قابل سرزنش باشه؟هان؟دنبال دختر مردم رفتن كار خوبيه؟اونم يه چنين دختري؟
بهنام از اين حرف على كوره در رفت و با لحن تندى گفت:
romangram.com | @romangram_com