#پونه_(جلد_دوم)_پارت_419

مدتي فقط بهم نگاه کرد.و اونقدر طولش داد که قلبم شروع کرد به تند تپيدن و بيشتر و بيشتر هول شدم.اما بعد وقتي چشماشو تنگ كرد و پرسيد:

_ واقعا؟

براي آزاد شدن از اون وضعيت جواب دادم:

_آره.

که اونم سرى تكون داد و ديگه چيزى نگفت و بالاخرهنجات پيدا کردم.اما احساس عذاب وجدان به خاطر دروغي که بهش گفته بودم تو دلم باقي موند.

(2)

جشن عروسى خوبى بود.مراسمو به جاى تالار تو خونه ى عموى كتايون گرفته بودن،خونه بزرگ بود و حياط وسيعى داشت،طبقه ى پايين مراسم زنونه و بالا مردونه بود.و اون قدر شلوغ بود و سر و صدا زياد بود كه صدا به صدا نمى رسيد و من كه كنار مهناز و فرزانه نشسته بودم صداشونو به زحمت مى شنيدم.بعضي دخترا رفته بودن وسط و مي رقصيدن و گاهي شيطنت مي کردن و با هم شوخي مي کردن و مي خنديدن.بچه ها که اوضاعو براي شلوغ کردن و بازي مناسب ديده بودن بين جمع مهمونا وول مي خوردن.دنبال هم مي کردن.شيريني بر مي داشتن يا با آهنگ شادي که فضا رو پر کرده بود مي رقصيدن.و فقط اين وسط من بودم که حوصله م سر رفته بود و دلم مى خواست هر چه زودتر از اونجا برم بيرون،چون احساس مى كردم فضاش به شدت خفه كننده ست و با وجود شاد بودنش دلگيره.براي همين مرتب به دور و برم نگاه كردم و دنبال موقعيتي بودم که از اونجا بزنم بيرون.مادرم و دو تا از دختر عموهاي کتايون و يکي دو نفر ديگه از فاميل از مهمونا پذيرايي مي کردن.خاله،مادرجون و زن عموي کتايون همراه عروس رفته بودن.

خواهراي امير حسين تر و فرز در رفت و آمد بودن و از مهمونا پذيرايى ميكردن.همه ميگفتن و مى خنديدن و منتظر دو تا عروس و داماد جشن بودن و فکر مي کنم من تنها كسى بودم كه منتظرشون نبودم و بالاخره هم موقعيتي رو که دنبالش بودم پيدا کردم.توي يه لحظه تصميممو گرفتم.پا شدم و کيفمو برداشتم تا از اون سالن بزرگ و شلوغ و پر زرق و برق برم به يه گوشه ى خلوت و آروم،اما همين كه بلند شدم عمه عصمت كه سمت راستم نشسته بود دستمو گرفت و پرسيد:

_ كجا عمه؟

جواب دادم:


romangram.com | @romangram_com