#پونه_(جلد_دوم)_پارت_358
_ مهمون مهمونه فرقى هم نمى كنه.
با شنيدن حرفاى مادرشوهرم زيرچشمى على رو پاييدم و ديدم با يه اخم كمرنگ و قيافه اى جدى داره مادرشو تماشا مى كنه.اما بعد رو به من كرد و گفت:
_ برو تو پذيرايى بشين تا من بيام.
بعد خواهرشو صدا زد:
_ فاطمه!فاطمه!
چهره ى فاطمه از پشت در يكى از اتاقا ظاهر شد:
_ بله داداش!
على در جوابش به من اشاره كرد و گفت:
_پونه رو ببر تو پذيرايى.
فاطمه چشمى گفت و اومد سمت من و راهنماييم كرد به
romangram.com | @romangram_com