#پونه_(جلد_دوم)_پارت_246
_ واقعا؟
از طرز واقعا گفتنش دستپاچه شدم اما سکوت کردم.
_ خب آخه چرا با شما مشکل داره مگه چيکارش کردي؟
اين سوالو که پرسيد جوابي نتونستم براش پيدا کنم.هيچ جوابي و با درموندگي آب دهنمو قورت دادم و اسممو از زبونش شنيدم:
_ پونه خانوم!
آخه چي بايد بهش مي گفتم؟چه دروغي بايد به هم مي بافتم؟اصلا بايد به خاطر اين موضوع دروغ مي گفتم؟نه فايده اي نداشت.نمي تونستم انکارش کنم.حتما خودش هم حدس زده بود بين ما يه چيزي بوده پس مجبور بودم اعتراف کنم.بايد مي گفتم.به اجبار گفتم:
_ چون به خواستگاريش جواب رد دادم.
با حرف من آهاني گفت و ساکت شد و اونقدر طولش داد که فکر کردم حتما ديگه نمي خواد چيزي بگه اما پرسيد:
_ خب چرا ردش کردي؟
از سوالش جا خوردم و منظورشو نفهميدم و با همون حالت جا خورده جواب دادم:
romangram.com | @romangram_com