#پونه_(جلد_دوم)_پارت_199
بالاخره زبونم باز شد و خودم از شنيدن صداي خودم تعجب کردم.
_ بيا بريم.
با صداي کيان من و علي هم زمان برگشتيم طرفش.يه دستمال کاغذي گرفته بود روي لبش و يقه ش هم پاره شده بود.ديگه وقت رفتن بود و من که احساس مي کردم بايد از علي به خاطر کمکش تشکر کنم بهش رو کردم و با خجالت گفتم:
_ ممنون.
و سريع ازش دور شدم.
فصل بيست و سوم
(1)
بينمون سکوت برقرار شده بود و هيچ کدوم حرفي نميزديم.نه من و نه پسر خاله م که مشخص بود به شدت از اتفاقات چند دقيقه ي قبل عصبانيه. مي خواستم بهش بگم بد نبود اگه از علي تشکر مي کرد اما مي ترسيدم عصباني بشه و براي همين اجازه دادم سکوت همونطور نشکسته باقي بمونه.ولي هي تو جام تکون مي خوردم و مرتب بيرونو نگاه مي کردم و بعد هم کيانو تماشا مي کردم و
romangram.com | @romangram_com