#پونه_(جلد_دوم)_پارت_193

اخم کردم و جوابشو دادم:

_ همين که گفتم بهتره همه چيزو فرموش کني.

هر چي بينمون بوده ديگه تموم شده.

و ناراحت از شنيدن حرفاش در ماشينو باز کردم.ديگه تحمل نداشتم.ديگه نمي تونستم فضاي ماشينو تحمل کنم و با اينکه بارون شروع شده بود درو باز کردم و رفتم بيرون و اونم پشت سرم پياده شد :

_ براي تو شايد همه چي تموم شده باشه ولي براي من نه.

جوابشو ندادم و راه افتادم که برم و صداي قدماشو شنيدم که دنبالم اومد:

_ کجا داري ميري؟

قدمامو تندتر برداشتم.نمي دونستم کجام.فقط مي دونستم توي يه خيابون فرعيم که مي خوره به اصلي.مي خواستم هر چه زودتر از اونجا دور بشم.دور دور دور.مي خواستم از دست کيان فرار کنم.از اون خيابون خلوت بيرون اومدم و پيچيدم توي خيابون اصلي و منتظر تاکسي وايسادم.بارون نم نم مي باريد و دلهره ي اينو داشتم که تندتر بشه.بعضي ماشينا که از راه ميرسيدن بوقي ميزدن و ميرفتن .اما من بي اعتنا منتظر تاکسي بودم. همون وقت يه ماشين گرونقيمت که مدلشو هم نمي دونستم در حاليکه صداي آهنگشو بالا برده بود و دو تا پسر جوون توش نشسته بودن از جلوم رد شد اما کمي اونورتر نگه داشت و بوق زد بي اعتنا بهش به رو به روم زل زدم .ماشينه برگشت و جلوي پام ترمز کرد بازم بهش اعتنايي نکردم.راننده شيشه رو پايين آورد و پرسيد:

_ نمياي بالا؟

نگاه تندي بهش انداختم و جوابشو ندادم:


romangram.com | @romangram_com