#پونه_(جلد_دوم)_پارت_191

لحنش لحظه به لحظه آرومتر ميشد اما من جوابشو نمي دادم چون هنوز از شنيدن حرفاش توي شوک بودم.خيره شده بودم به رو به رو ولي حس کردم کاملا چرخيده سمتم:

_ پونه!من تو رو مي خوام.فقط تو رو.

با شنيدن کلمه هايي که به زبون آورد گرما به گونه هام دويد و بدون اينکه نگاش کنم منم آرومتر از قبل گفتم:

_ يادمه قبلا گفتي نمي خواي با دختري ازدواج کني که به ادم ديگه اي فکر مي کنه!

_ گفتم.هنوزم ميگم.آدم بي غيرتي هم نيستم و خودتم خوب مي دوني.ولي احساسم بهت ذره اي کم نشده.

پوزخند زدم و با تمسخر گفتم:

_هه.تو به من احساس داري؟!اين امکان نداره.

_ چرا؟چرا يه چنين فکري مي کني باور کن من...من مثل گذشته...مثل سابق دوستت دارم.

با صدايي که سعي مي کردم لرزيدنشو پنهون کنم گفتم:

_ اگه دوستم داشتي اون طور منو با تحقير از خودت نمي روندي و بهم نمي گفتي نمي خوامت...اون طور...


romangram.com | @romangram_com