#پونه_(جلد_دوم)_پارت_184

_ بفرمايين.

خواستم تعارف کنم و بگم قابل نداره ولي از ترس کيان بدون تعارف قيمتو گفتم و اونم پولشو پرداخت کرد .منتظر بودم بره اما انگار قصد رفتن نداشت که کمي اين پا و اون پا کرد و بعد پرسيد:

_ راستي حاجي کجاست؟امروز نيومدن؟

يه نگاه به کيان که اخم کرده بود انداختم و جواب دادم:

_ رفته ديدن يکي از دوستاش.

و باز خدا خدا کردم که زودتر بره اما نه... نرفت و اعصاب منو بيشتر از قبل به هم ريخت:

_ام...ببخشيد پونه خانوم...من...

حرفشو نا تموم گذاشت .سرشو چرخوند سمت کيان و گفت:

_ هيچي مهم نيست.

و بالاخره خداحافظي کرد و من با رفتنش نفس راحتي کشيدم و خدا رو شکر کردم و رفتنشو تماشا کردم اما در حين تماشا کردنش کيان اومد و جلوم وايساد و با اخم نگام کرد که منم بهش اخم کرد و در حاليکه ميرفتم خودمو مشغول کنم پرسيدم:


romangram.com | @romangram_com