#پونه_(جلد_دوم)_پارت_159
جواب دادم:
_ گشنه م نيست.
و زير سنگيني نگاه هر سه نفرشون از اتاق بزرگه زدم بيرون و رفتم توي اتاق خودم.اصلا انتظارشو نداشتم که باباجون همون هفته رو براي خواستگاري تعيين کرده باشه.آمادگيشو هم نداشتم.اما در اون موقعيت مشکل من موحديا نبودن مشکل من آرمين بود.آرميني که چند ساعت بعد بايد توي پارک ملاقاتش مي کردم.ياد قرار ملاقاتم که افتادم بي حال درو پشت سرم بستم و بي هدف وايسادم وسط اتاق. ساعت چهار عصر قرار داشتم و هنوز يک بود.سه ساعت فرصت داشتم.مي تونستم بزنم زير همه چيز و نرم و يه تصميم عاقلانه بگيرم يا مي تونستم برم ببينمش اونم واسه خاطر دلم.اما کدومش راه درست بود؟اصلا من چطور دلم ميومد نرم و بنده ي خدا رو قال بذارم.اينا حرفاي دلم بود که در برابر استدلالهاي عقلم به خودم ميزدم و باز خودم جواب خودمو مي دادم:
پونه خانوم مثل اينکه يادت رفته طرف يه کلاهبرادار شياده.کسي که به زن و بچه ي خودش هم رحم نکرده و فريبشون داده و بهشون خيانت کرده.اون وقت تو مي خواي بري ديدن يه همچين آدمي و به دروغاش گوش کني؟از دست خودم حرصم گرفته بود مي خواستم برم اما مي ترسيدم.
مي ترسيدم از اينکه منم يه فريب خورده بيشتر نباشم و از نظر اون يه آدم ساده لوح باشم که دروغ گفتن و گول زدنش خيلي آسونه.سعي مي کردم خودمو توجيه کنم ولي نميشد.بايد بين احساس و عقلم حرف يکي رو گوش مي کردم ولي بينشون گير کرده بودم.بدجوري هم گير کرده بودم.سعي مي کردم به آرمين فکر نکنم اما نميشد و بازم دلم بود که مي خواست منو بکشونه سمت کمد که لباس بپوشم و برم بيرون سر قرار.يک ساعتي رو با خودم درگير بودم و مرتب توي اتاق قدم ميزدم و فکر مي کردم که چه کاري درسته و بالاخره وقتي وايسادم که درست جلوي کمد بودم.چند دقيقه اي بهش خيره شدم و بالاخره به خودم گفتم ميرم.ولي هر چي گفت باور نمي کنم.عوضش نشون ميدم چقدر ازش عصبانيم و بهش ميگم ديگه حق نداره منو ببينه وگرنه به پليس خبر ميدم.با اين فکر آروم دستمو بردم سمت در کمد و بازش کردم اما همون موقع در اتاق باز شد و من سريع سرمو چرخوندم سمت در.مادرم بود.با ورودش کمدو بستم و پشتمو به درش کردم.اما مادرم حرکتي نکرد.فقط براي چند دقيقه نگام کرد و من براي اينکه سکوت آزار دهنده ي بينمون رو بشکنم پرسيدم:
_ چيزي شده مامان؟
اومد جلو .نگاهش پر بود از نگراني .نمي تونستم بفهمم از چي نگرانه.وقتي اومد جلو من يه قدم عقب رفتم و وقتي وايساد رو به روم با تعجب بهش نگاه کردم:
_ مامان!
بازومو آروم گرفت و گفت:
_ پونه!
romangram.com | @romangram_com