#پونه_(جلد_دوم)_پارت_154
_ الان ميام.
و مادرجون نشست کنار سفره و مشغول کشيدن غذا شد.به سفره و قيمه ي خوشرنگي که من فقط لپه شو پخته بودم نگاه کردم.دلم مي خواست تا مي تونم بخورم.ولي اونقدر به آرمين و کاراش فکر کرده بودم که اشتهايي برام نمونده بود.مامان خودشو جلو کشيد و همون موقع باباجون هم اومد توي اتاق بزرگه و در حاليکه بو مي کشيد گفت:
_ به به چه عطري!چه بويي!
مادرجون لبخند زد و سرشو تکون داد.
باباجون جلو اومد و با يه يا الله نشست و گفت:
_ به به چه خوشرنگم هست.
بعد نگاهي به من انداخت و يه نگاه به مادرجون و خطاب بهش گفت:
_ فکر کنم ديگه کم کم بايد اين يکي نوه تو هم عروس کني پروين خانوم.
با تعجب نگاش کردم.منظورش از نوه من بودم؟!
مادرجون همونطور که بشقابو ميداد دستش گفت:
romangram.com | @romangram_com