#پونه_(جلد_دوم)_پارت_147

سرمو تکون دادم.مادر نصرت همسايه ي رو به روييمون بود و دوست صميمي مادرجون.زن لاغر و قد کوتاه تنهايي بود که پسرش شهيد شده بود و همسايه ها همه مادر نصرت صداش ميزدن.حتما بازم مريض شده بود که مادرجون داشت به عيادتش ميرفت.

سرمو تکون دادم و خواستم برم توي آشپزخونه که ياد مامانم افتادم و برگشتم و پرسيدم:

_ راستي پس مامان کو؟

در حاليکه از راهرو رد ميشد جواب داد:

_ رفته مغازه.

اين يعني مادرم رفته بود به باباجون کمک کنه.

ديگه چيزي نگفتم و همونطور که ميرفتم توي آشپزخونه انگشتامو لاي موهام بردم و سرمو خاروندم اما همون موقع يادم افتاد که مي خواستم به باران زنگ بزنم و از جا پريدم.مادرجون رفته بود عيادت مادر نصرت و مامان هم مغازه بود.پس بهترين موقع بود که به باران زنگ بزنم.سريع از آشپزخونه اومدم بيرون و رفتم سمت تلفن.کنارش زانو زدم و وقتي يادم افتاد تقويمي که شماره ي بارانو توش نوشتم توي جيب بلوزمه.

دستمو توي جيبم فرو بردم.تقويمو بيرون آوردم.صفحه ي آخرشو باز کردم و مشغول شماره گرفتن شدم و بعد از چند دقيقه انتظار و شنيدن صداي بوق بالاخره صداي خسته ي زني از اون طرف خط جوابمو داد:

_ الو.

صداش به نظرم آشنا ميومد.ولي يادم نميومد کجا شنيدمش..خش داشت و خستگي صاحبش رو ميشد کاملا حس کرد.نمي دونستم اين صدا متعلق به چه کسيه.شايد باران بود و يا شايد يه نفر ديگه.با اين وجود با ترديد و نامطمئن گفتم:


romangram.com | @romangram_com