#پونه_(جلد_دوم)_پارت_119

با حرفش به امير حسين نگاه کردم تا شايد از اون براي نرفتن کمک بگيرم که خودشو مشغول نشون داد اما من حس کردم اين مشغول شدن عمديه تا حرفي نزنه و اظهار نظري نکنه.مطمئن بودم يه نقشه اي چيزي کشيدن اما نمي تونستم با دختر خاله م مخالفت کنم و همراهش نرم.بنابراين و به ناچار و با اکراه بلند شدم و همراه کتايون و کيان راه افتادم اما هنوز چند قدم نرفته بودم که يه نفر صدام زد:

_ پونه خانوم!پونه جان!

وايسادم و به سمت صدا برگشتم.همون خانوم قد بلندي بود که ازش خوشم اومده بود.با تعجب نگاش کردم و از خودم پرسيدم يعني باهام چيکار داره؟!

بلند شد و از جمعشون بيرون اومد و خودشو به من رسوند.قد بلند و لاغر بود .اما لاغريش بهش ميومد و جذابترش کرده بود.يه مانتوي سفيد که نه خيلي بلند بود و نه خيلي کوتاه تنش بود و يه شال سفيد و سياه سرش. تا رسيد دستمو گرفت و رو به کتايون که منتظرم وايساده بود گفت:

_ ببخشيد عزيزم ميشه با پونه جان تنها حرف بزنم؟فقط دو دقيقه.

کتايون جواب داد:

_ خواهش مي کنم.

زن جوون دستمو کشيد و منو از اون دور کرد و با چشماي ميشي رنگ درشتش نگام کرد .طوري نگام کرد که خجالت زده به نقطه ي ديگه اي چشم دوختم.

_ پس من درست گفتم که داداشم خوش سليقه ست

در جوابش حرفي نزدم.يعني قدرت اينو که چيزي بگم يا عکس العمل خاصي از خودم نشون بدم نداشتم.


romangram.com | @romangram_com